Arion Golmakani / Shadi Hamedi
Librería Samer Atenea
Librería Aciertas (Toledo)
Kálamo Books
Librería Perelló (Valencia)
Librería Elías (Asturias)
Donde los libros
Librería Kolima (Madrid)
Librería Proteo (Málaga)
بابا، همچون بادی ملایم، در میان ترافیک پراکندهی سَر شب زیگزاگ میرفت. با چنان وقاری دوچرخهاش را میراند، گویی اشرافزادهای است نشسته بر تَرک اسب. درحالیکه روی رکاب پا میزد بالاتنهاش صاف و بیحرکت بود. اگر پاهایش را نمیدیدی، مشکل میشد بگویی که دوچرخه میرانَد. بدنش روی دوچرخه بود ولی روح و فکرش در عالمی دیگر. انگار حتی سوز سرد زمستان، که مثل کمربندی چرمی بر صورت منجمدشدهی من شلاق میزد، نمیتوانست ذهن او را به هم بریزد و او را از هرجا که افکارش با خود برده بودند بازگرداند. هرازگاهی سرم را برمیگرداندم و به او نگاه میکردم، به امید اینکه شاید، یک لحظه هم که شده، نگاهش با نگاه من قاطی شود ولی بیفایده بود. مردمکهای کوچک و قهوهای چشمهای بابا روح او را به افقهای دوردست، فراتر از شهر و بناهای روبهرویمان دوخته بود. آیا داشت به من فکر میکرد؟ آیا اگر وضعش خوب بود مرا نگه میداشت؟